لحظه...... گریه ....... شادی
فقط یک لحظه بود، آن شب.
گریه ای حامل پیامی از دل
و به دنبالش شادیی از غم گریزان .......... ولی با غم عجین.
این رسم دنیاست
طفلی می گرید
اما دلی شاد می شود از آمدنش
و من امشب شادم
لیک
پشتم شد عصا
شد میم نامت
مثل گیسوانت.
امشب
مدار گردشم
از «هاء» به «میم»ات می رسد (م.......ه)
از ميم
هر لحظه مرا
« لثم ملاح » ام مي كشد
امشب
دوباره همه چیز
از نو از صفر از تو
و هر شب
با تو در تو و در خیال تو
هر بار
با تو شروع می شوم
بی تو نابود
و با تو تمام.
مه از تو نور گرفته (م.........ه)
نصر از تو یاری شده (....نص...ر...)
و سها چون «واو» بر تو پیوند زده ( ... و ...).
مام من!
ای الهه مهر !
ای تمام هستی ام!
نام تو با حلقه مرام ات
بر لوح دلم تا ابد حک باد!
یلدایی ام امشب
اما
تنها با خیال تو.
امشب
آسمان نورباران است
و چلچراغ آن روشن
حتی سها هم پیداست
اما چرا چشمانم تو را
که از هر پیدایی پیداتری نمی بیند؟
همه جا پیدایی
مگر در چشمان پیر و خسته من.
نکند پشت تاریکی ها و یخبندان مانده ای؟
یا آنکه از سهای ناپیدا دلت مرده؟
شاید هم چشمان من رمق دیدنت را ندارند؟
بوی تو را
هر روز ... هر بام ... و هر شام
از کوچه پس کوچه های بودن می گیرم
اما از خودت خبری نیست.
به هر که می رسم
نشانی از تو نمی دهد به من
تنها می گوید تازه از اینجا گذشته.
کاش یکبار
فقط یک بار
اما برای همیشه
ناگهان تو را در میان کوچه ای ببینم
و برای ابد همراه تو باشم.
و کاش این دیدار
در طلوع صبح شب یلدایی ام باشد
شبی که تو گریه آغازیدی
و من دلشاد از آمدنت.
شبی به یاد ماندنی
شب همیشگی
شب رهائی
شب تو!!!!!
« لثم ملاح: بوسیدن معشوقه گندمگون »
شعری است ناقابل و سرودهء اینجانب در وصف شیخ بزرگ سعدی شیرازی در ایامی که متعلق به اوست. ضمنا تعریضی است بر کسانی که معتقدند سعدی در رنج و سفر نبود. از استادم جناب آقای دکتر مدرس زاده ممنونم که با سخنرانی حس برانگیز خود در من ایجاد انگیزه ای کرد که با فاصله کوتاهی شعری در این زمینه بسرایم.
در وصفِ تو نغزي نشود گفت بي گفتِ تو درّي نشود سُفت
سعدي تو سعادت دهي و سرّ بي پندِ تو خامي نشود كُفت
در دامِ چه افتد ادب ما بي ياد تو روزي نشود خُفت
گرچه ز بتان گفتي و مه روي با طاق تو شعري نشود جُفت
بر حاصل سي سالهء پررنج چون عالِم و عامي نشود زُفت؟
گنجينهء گل بويُ غزل بين بي حكمت و ساعي نشود مُفت
ناظر به ‹سُها› گشته چو سعدي كين ذرّه به پلكي نشود رُفت.
توضیح: کفت = مخفف شکفتن / زفت (با ضمه ز) = بخل ورزیدن.
اگه میخوای دنیات تکراری نباشه، یه هدف بزرگ و دیریاب انتخاب کن که تا آخر عمرت به دنبالش بدوی، اما در کنارش بطور مرتب آرزوهای کوچیک و زودیاب داشته باش تا با هر بار رسیدن به این آرزوها طعم شیرین دستیابی به هدف را بچشی بدون اینکه با وصل و یا مرگ هر آرزویی دنیارو برای خودت تموم شده ببینی. میدونی مثل چیه؟ مثل اینه که میخوای بری یه مسافرت دور و طولانی. اگه از اول سفر به شهر مقصد و نهائیت فکر کنی، هیچ لذتی از مسیر نمی بری و همیشه در رنج و انتظار بسر می بری و چه بسا که از رفتن پشیمون بشی. اما اگه هر بار که به نقطه ای رسیدی مقصدت رو نزدیکترین شهر یا نقطه بعدی انتخاب کنی، هم خیلی زود به مقصدت می رسی و هم اینکه دوری راه و طولانی بودن زمان و تکرار همه چیز را حس نمیکنی. و یه وقت می بینی که با لذت و بدون رنج و تکرار به مقصد نهائیت رسیدی.
امام علی (ع):دوري تو از آن کس که خواهان تو است نشانه کمبود بهره تو در دوستي است، و گرايش تو به آن کس که تو را نخواهد، سبب خواري تو است.
البته عشق را نمیشود با چند جمله خلاصه کرد اما یه مشت از خروارها گفتنی در مورد عشق میگم: عشق و عاشق شدن دست شخص نیست که بخواهیم به او بگوییم عاشق شو یا عاشق نشو و یا اینکه حالا عاشق نشو بعدا عاشق شو. و در اینجاست که پی به وجود و تاثیر عقل و اندیشه و فکر در کنار عشق می بریم. من هرگز اعتقاد به جدایی و تقابل عقل و عشق ندارم. بلکه آنها را در راستای هم می دانم. و تاثیر عقل در راستای عشق را در آنجا می فهمیم که می بینیم انسانی در عشق موفق شد و انسان دیگر شکست خورد و همینطور از روی درجات و مراتب و ارزش عشق می توان به میزان اندیشه و عقل شخص پی برد. اگر شخص از قبل دوراندیش و عاقل و متفکر باشد یقینا به چیزی و کسی عاشق خواهد شد که دارای ارزش بالاتری است و اگر فاقد آن باشد طبیعتاَ نسنجیده تر عاشق میشود. و در کل اینکه می گویند انسان عاشق عقل را کنار می گذارد و یا اینکه عقل با عشق در تضاد است از نظر من قابل قبول نیست چون عقل پیش از عاشق شدن تاثیر خود را بر شخص می گذارد و اصولاَ تا انسان عاقل نباشد عاشق نمی شود. اما به محض اینکه انسان (با زمینه عقلی اش) عاشق شد از آن لحظه به بعد قلب یا دل یا همان عشق بر پایه و اساس عقلی که در آن شخص است حاکم بر اعمال و رفتار و خواسته های اوست. در واقع درجه و نوع رفتار و تفکر و عشقی که در شخص وجود دارد حاصل عقل و اندیشه او در تعامل با خواسته هایش است.
توی هر ثانیۀ شب منو به گریه کشوندی
ترس بی وفایی تو توی قلبم خونه می کرد
شوق تنها بی تو مُردن توُ دلم وسوسه می کرد
وقتی از تنهایی شب بوی یک حادثه اومد
آخرِ ترانه عشق غزلِ مرثیه اومد
وقتی از شکستنی ها تو فقط دلُ شکستی
دل ِ از کفَت رمیده زیر پای مَردم اومد
صدای سکوتُ دیدی حرفای اونو شنیدی
اما باز نخواستی باشه حرمتش تا وقت رفتن
من ِدل سپرده را بین که چه بی صدا شکستم
قصه ها به دست مَردم با دل شکسته دادم.
سها
یادِ تو، روزهای تجلی احساسم را به یاد می آورد
یاد تو، نگاه پر از اشکم را به تماشا می گذارد
یاد تو، هوس از دلم میراند
یاد تو، عشق را به اندیشه می آورَد
یاد تو، اندیشه را عاشقانه می کند
یاد تو، بویی از زنده بودن می رساند
یاد تو ای عزیز، جایت را در دلم محکمتر میکند
یادت را فراموش نخواهم کرد که زیباترین یادگاری روزگار غربتم است
یاد تو، پرده ای بزرگ بر تمام نیازهایم میکشد
یاد تو، نگاه پر از سخنت را به نمایش می گذارد و نگاهِ تو، یادت را
یاد تو، بیشترین سخن را با من دارد و سکوتم را میشکند
و تو ماندگارترین یادی در این دل که هر آن تو را تجسم میکند
پس برای ابد بمان ای تو ای یادِ زیبایِ تو در این دل...
(متن از: سها)
گام در راه بنه
بر لب ساحل غم
قبل از آن که گم شود
جای پای تازه ام.
موج ها سنگین است!
ساحلش نا آرام.
پاهایی لرزان!
وقتها بر لب بام .
زودتر در راه آی
قبل از آن موج دگر
تا نپوشانْد رَدَم
ماسۀ آب دیده به سر.
زودتر در راه آی
قبل از آنکه تن من
هم افق با نگه ِ خیرۀ من
محو ِ آخر بشود.
ابرها توُ در توُ !
آفتابش بی سو !
موج ها پی در پی!
دل ها همچون نی!
ساحل ِ چلّه نشین،
غمناک از دریا.
دیده ها تار و نمور !
چون سُها ناپیدا !!!.
تلخ تر از زهر شده اندرون
شاهد افسانه شدم باز هم
ناله ای از شعر و شرابم کنون
می رسد از هر طرفی زخمه ای
وای به آهنگ دل بی ستون
این دل سنگ امشب اگر خون شود
رنگ شفق صبح شود آه گون
بر گنهم معترفم سوی او
لیک ندانم که چه هست این جنون
می روم از شهر سپید و سیاه
چون رسدم پاک دلی رهنمون
گر که سُها بر نظری رخ کند
نرگس ِ او لاله شود همچو خون
رضا شمس الشموس اين جهان است
نه شاه طوس کو سلطان جان است
عدو عاجز ز اعجازش بر تخت
نشاند او را و پندارش امان است
رضا آل علی آيينهّ عدل
زبان چون ذوالفقار اندر ميان است
رضا شرط کلام لااله است
بر ابروی ولایت او کمان است
در این تاریک وهم آلودِ یلدا
رضا صبح سپید بی گمان است
رضا در جان و دل هر دو رونده
دل هر پير از عشقش جوان است
همه بر طوف آن قلب شکسته
که او قبله گه خرد و کلان است
رضا در قلب هر شيعه تپنده
سرور و شادیِ اشک و فغان است
رضا راضي به وصل ناچشیده
رضا دروازهّ شهر جنان است
چو آهو در حريمش مي خرامد
هرآنکه گونه اش بر آســـتان است
غريبه محرم رازت چه خواهي؟
که او شاه است و غربت در نهان است
رهايي:
یکي سوي شهر رهايي رساند مرا
در آن کهکشانهاي آبي نشاند مرا
گرفتار امواج و گرداب دريا شدم
يکي قايق آرد به ساحل رساند مرا
دلم در پس پرده نازکي مانده است
يکي آن طرف با کلامي بخواند مرا
در اين پرهياهو زمانه در اين همهمه
به خلوتگه آسماني کشاند مرا
نگاهم به سوي افق همچنان خيره ماند
خدا! خسته ام تيرگيها نمانَد مرا
چو خورشيد و مه پشت کابوس غم مانده ام
بيارد يکي نور شمعي فشاند مرا
منال از غريبان دير آشنا بر دلت
غريبه سزد بر دلي کو براند مرا
اون شب به عکس همۀ شبها خونمون پر از آدم بود. نمیدونم چرا اون شب همه قصد خونۀ ما رو کرده بودند. همچین که می خواستم کاری بکنم و درسی داشتم یا امتحانی «تق تق تق» در میزدند و مثل لشکر مغول می ریختند توی خونمون. اون شب بعد از مدتی خاله، عمه، عمو، دایی همه با هم هوِه کش (hoowe kesh)شده بودند خونۀ ما. چشمتون روز بد نبینه. ما دوتا اتاق داشتیم با یه آشپزخونۀ فسقلی. اتاقهامون هم دست کمی از مطبخمون نداشت. یه خونه کوچولو با این همه مهمون. اون هم با حدود 50 تا بچه. دیگه داشتم دیونه می شدم. حالا کاش بچه های آروم یا حداقل هم سن خودم بودند. بچه های فسقلی و شلوغ. دیگه مغزم داشت می ترکید. بچه هاشون بدتر از پدرومادراشون بودند. پدرا و مادراشون جیب پدر بیچارۀ منو خالی می کردند و بچه های تربیت شده شون کلۀ بیچاره و فلک زده منو داغون می کردند. از همه جای خونه صدا به گوش می رسید. یواش یواش داشتم دیونه می شدم. از توی آشپزخونه صدای خنده به آسمون می رفت و مردهای فامیل هم توی اتاق بزرگمون که کمی بزرگتر از یک وجب بود کِپ به کِپ نشسته بودند و گپ می زدند. و من همراه دو خواهر کوچولوم که همش منو صدا می کردند با چهل پنجاه بچۀ قد و نیم قد که از سر و کول هم مثل مور و ملخ بالا می رفتند توی اتاق کوچکمون بودیم. ذهنم رهسپار مدرسه شد. وای خدایا انشاء . آخه خانم معلممون گفته بود انشاء دربارۀ خودتون بنویسید. و در ضمن گفته بود هر کی نیاره از کلاس اخراجه. و من هم که اسمم توی کلاس در رفته بود که شاگرد بدی نیستم قاطی ممتازها هستم باید یه غلطی می کردم. هر چند دقیقه یکبار یه جا می نشستم و اشک توی چشمام جمع می شد و یاد این می افتادم که اگر انشاء ننویسم خانم معلم با اون چشمای کوچولو و کورماکورش نگاه غضب آلودی می کنه و می گه : فلانی شما از کلاس اخراجید تشریف ببرید دفتر. وای خدا اون روزُ نیاره. دیگه دل توی دلم نبود. داشتم با خودم فکر می کردم که چی بنویسم که با صدای دادِ پدرم که دست کمی از نعرۀ سالار جنگل نداشت اسپندواراز جا جستم دویدم توی حیاط. بله خاله جانم ناراحت به من نگاه کرد و گفت چیزی نشده. گفتم بله! و دیدم بچۀ جون جونیش ...خانم شیشه اتاق رو شکسته و تازه یه چیزی طلبکاره و گریه می کنه. رفتم بزنمش گفتم زشته؛ همۀ فامیل ناراحت بودند خصوصاً بابای بیچاره ام. دیگه آهسته آهسته فاتحه انشاء رو خوندم چون می دونستم اگه مهمونا هم برن صدای دعواهای بابا و مامان که چرا بچۀ خاله جونم شیشه رو شکسته نمیذاره من انشائم رو بنویسم. دیگه از همه جا امیدم بریده شده بود که یه دفعه یادِ گلخونه افتادم. آخه ما يه گلخونه كوچيك كنار حياط خونه مون اون پست پشتاي خونۀ قديمي و بزرگمون داشتيم كه جاي يه نفر بود كه به گلها آب بده. من هم خوشحال رفتم كه بند و بساطهاي انشاء رو همراه با يك چراغ قوه ببرم توي گلخونه. آخه گلخونه چراغ نداشت. در ضمن پردۀ جلوي درش هم تاريكترش كرده بود. خوشحال بودم مثل اينكه يه گروهان رو مهار كرده بودم و مسلط بر اوضاع شده بودم. رفتم دفترمو ورداشتم دويدم. بابا ميگه بفرماييد سر سفره. پاورچين پاورچين رفتم چراغ قوۀ بابارو از روي ميز تحرير كوچولوش ورداشتم و اومدم كه وارد حياط بشم ... خانم را ديدم «دخترخاله بيا بريم شام بخوريم آخه من از بابات خجالت مي كشم». گفتم روُ رُ برم هي! حالا ديگه خر رو بيار و باقالي بار كن. گفتم تو برو من دستامو بشورم الان ميام. گفت نه من هم با تو ميام. گفتم برو كتاب دفترمو بذارم ميام. «الان ميام ديگه اِ سمج!» گفت نه من با تو ميام. گفتم اگه نري يا لولو ميشم ميخورمت يا ميگم لولو بياد بخوردت. گفت خوب مي رم اما زود بيايي ها ! گفتم باشه برو ديگه لعنتي. بالاخره به هر دردسري بود رفت توي اتاق و من هم با اينكه مي دونستم توي گلخونه خطرناكه رفتم اونجا جدي جدي خيلي شجاع شده بودم. دلمو زده بودم به دريا. حالا ديگه يادم نمي اومد چي بنويسم. هواي گلخونه بد نبود. نگاهم رو به چراغ قوه دوختم يواش يواش پلكام سنگين شده و خوابم برد. يه موقع بيدار شدم كه ديدم واي خداجون دارن اذون صبح رو ميگن. پا شدم كه برم توي اتاق ديدم مامان به بابا ميگه تقصير تو بود بچه ام رفت توي كوچه بردنش. با خودم گفتم بله دعوا سرِ منه. رفتم توي اتاق. مامان تا منو ديد منو گرفت توي بغلش و مثل بچه دردونه ها گفت الهي مادر قربونت بشه كجا بودي از ديشب تا حالا ؟ همۀ فاميل دارن دنبالت مي گردن . توي دلم گفتم آره اگه منو دوست داشتن ديشب ميذاشتن انشائم رو بنويسم. يه بادي به غبغبه انداختم و گفتم خوب رفته بودم درس بخونم. بابام گفت تو از اين غلطها توي حياط نبايد مي كردي . هر غلطي ميخواستي بكني توي اتاقت مي كردي. گفتم آخه با وجود بچه ها ميشد كاري كرد؟ دوباره ياد انشاء افتادم و با خودم گفتم موضوع انشاء را گم شدن خودم مي نويسم. با اين دردسرها بود كه من اولين انشائم رو نوشتم. اولين انشائي كه يادم نمي ره. فرداي اون روز سر كلاس انشائم رو خوندم. خانم معلم خيلي خوشش اومد و گفت خيلي جالب بود اميدوارم در آينده يك نويسندۀ خوب بشي ولي ديگه توي گلخونه انشاء ننويسي ! همه بچه ها خنديدند چون خانم معلم كمتر حرفايي مي زد كه باعث خندۀ بچه ها بشه. آره انشاء اون روز جالب بود اما خانم معلم و بچه ها نمي دونستن كه من اون انشاء رو با چه دربه دري نوشته بودم. اون روز خانم معلم از توي كيفش يه خودنويس درآورد و به عنوان هديۀ اون انشاء به من داد و من هم از اون به بعد به نوشتن انشاء علاقمند شدم.
1/2/1369 از م.ر(مهتاب)
دویدم و دویدم
به باشگاهی رسیدم مسابقاتی دیدم![]()
اسب سواری خواستم اما پولی نداشتم به صحرا پا گذاشتم![]()
یه اسب وحشی دیدم به دنبالش دویدم مثل گربه پی موش![]()
تام و جری تیزهوش اسبه مثل همون موش زیرک بود و چموش
دوباره باز دویدم دواندم و دویدم اسبه رو خسته دیدم
از گله اونو چیدم به خواسته ام رسیدم.![]()
مسابقه شروع شد هلهله ها شروع شد بادکنکا رها شد
هوا پر از صفا شد جایزه هارو دادند توپ طلارو دادند
مسابقه رو بردم توپ طلارو بردم. (ج - ر)